تبليغاتX
کلبه عشق
کلبه عشق

مهربونی


پنجره

پنجره ام به تهی باز شد
و من ویران شدم.
پرده نفس می کشید

دیوار قیر اندود!
از میان برخیز.
پایان تلخ صداهای هوش ربا!
فرو ریز.

لذت خواب می فشارد.
فراموشی می بارد.
پرده نفس می کشد:
شکوفه خوابم می پژمرد.

تا دوزخ ها بشکافند،
تا سایه ها بی پایان شوند،
تا نگاهم رها گردد،
درهم شکن بی جنبشی ات را
و از مرز هستی من بگذر
سیاه سرد بی تپش گنگ!

 

                                        سهراب سپهری

سه شنبه 14 مهر1388 توسط یه عاشق |

تو در زندان تو

من ماهی سرد و لزجی هستم

که دور تنگ فکر،

بی هدف می چرخم

لب می جنبانم:

اگر پنجره را باز نکنی

زندگی ات با مرگ

ترکیب می شود

و مرگت با زندگی!

عشق کرکسی می شود

بر بالای بالین غرور

و آزادی قفلی،

بر در زندان دوستی

تو باید بدانی

اینجا هیچ چیز حقیقت ندارد

و هرچه هست،

کمیتی نامفهوم است

که تعابیر را

ناتمام می گذارد

اگر پنجره را باز نکنی،

هیچ قانون ریاضی نداری

تا بگوید:

تو با تنی نحیف،

چه طور

سری به هجم زمین را،

به امانت می بری!

من ماهی سرد و لزجی هستم

که دور تنگ فکر

بی هدف می چرخم!

لب می جنبانم...

سه شنبه 14 مهر1388 توسط یه عاشق |

عاشق

 

دستمال کاغذي به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

يک کم از طلاي خود حراج مي‌کني؟

عاشقم !

با من ازدواج مي‌کني؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذي!

تو چقدر ساده‌اي

خوش خيال کاغذي!

توي ازدواج ما

تو مچاله مي‌شوي

چرک مي‌شوي و تکه‌اي زباله مي‌شوي

پس برو و بي‌خيال باش

عاشقي کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذي، دلش شکست

گوشه‌اي کنار جعبه‌اش نشست

گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد

در تن سفيد و نازکش دويد

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذي مچاله شد

مثل تکه‌اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرک و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌هاي کاغذي فرق داشت

چون که در ميان قلب خود

دانه‌هاي اشک کاشت

سه شنبه 22 اردیبهشت1388 توسط یه عاشق |

بهارم بيا... غروب مکن ... هنوز برای رفتنت زود است.

دوباره طلوع کن قبل از آن که زندگی بخواهد مکرراً سخت بگيرد.

قبل از آنکه دوباره طلوع و غروب هايم را گم  کنم.

حرفهايت را دوباره در گوشم مرور کن. کمی اميد می خواهم ... کمی صبر...

و زندگی ای که بخواهد آسان و آرام بگذرد.

دلگرمم کن به فلسفه ی دست هايت که قرار است هميشه گرم باشد...

دلگرمم کن به فلسفه ی دستهايم که هرگز به گرفتن دست هايت بی اعتماد نباشد.

دلگرمم کن به بودنت... به ماندنت... به دوباره نرفتنت...

...

خدای من بيا و  بمان ...

دوشنبه 21 اردیبهشت1388 توسط یه عاشق |

عکس

 

 

 

 

 

عاشقانه

 


چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 توسط یه عاشق |

خدا همیشه با توست

 

شبي‌ مردي‌ خوابي‌ عجيب‌ ديد. در خواب‌ ديد كه‌ در ساحلي‌ راه‌ مي‌رود. و حضور خدا را نزد خودبيش‌

 از پيش‌ حس‌ كرد. او مي‌توانست‌ با نگاهي‌ به‌ آسمان‌، صحنه‌هايي‌ از زندگي‌اش‌ را ببيند. او با هر

صحنه‌، دو رد پا را روي‌ ماسه‌هاي‌ ساحل‌ مي‌ديد، يكي‌ متعلق‌ به‌ خود و ديگري‌ ردپايي‌ كه‌ نشانگر

حضورخدا بود. وقتي‌ آخرين‌ صحنه‌ زندگي‌اش‌ در برابرش‌ نمايان‌ گشت‌، او به‌ ماسه‌هاي‌ ساحل‌ نگاهي‌

انداخت ‌و متوجه‌ شد كه‌ در بسياري‌ از مواقع‌ در طول‌ راه‌ زندگي‌اش‌، فقط يك‌ رد پا روي‌ ماسه‌ها ديده

‌مي‌شود. همچنين‌ متوجه‌ شد كه‌ در اوقاتي‌ فقط يك‌ رد پا ديده‌ مي‌شود كه‌ ناهموارترين‌ و بحراني‌ترين

‌اوقات ‌زندگي ‌اش‌ محسوب‌ مي‌شدند. او كه‌ به‌ شدت‌ غمگين‌ شده‌ بود، از خدا پرسيد: «باريتعالي‌،

خودت‌ فرمودي‌ كه‌ وقتي‌ تصميم‌ بگيرم‌ از تو دنباله‌ روي‌ كنم‌ و مطيعت‌ باشم‌، در تمام‌ طول‌ همراهم‌

خواهي‌ بود. ولي‌ متوجه‌ شده‌ام‌ كه‌ در طول‌ بدترين‌ و بحراني‌ترين‌ اوقات‌ زندگي‌ام‌، فقط يك‌ رد پا وجود

دارد. نمي‌فهمم‌ چرا زماني‌ كه‌ بيشتر از هميشه‌ به‌ تو نياز داشتم‌، مرا به‌ حال‌ خود رها كردي‌ و تنهايم‌

گذاشتي‌».

خداوند يكتا پاسخ‌ داد: «اي‌ بنده‌ عزيز و ارزشمندم‌، من‌ به‌ تو عشق‌ مي‌ورزم‌ و هرگز تو را به‌ خود رها

نمي‌كنم‌ و تنهايت‌ نگذاشته‌ام‌. در مواقعي‌ كه‌ با رنج‌ و دشواري‌ زياد دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كردي‌، يعني‌

زماني‌ كه‌ فقط يك‌ رد پا ديده‌اي‌، من‌ تو را روي‌ شانه‌هاي‌ همراهي‌ خود حمل‌ مي‌كردم‌».

چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 توسط یه عاشق |

حرف های ما هنوز ناتمام
  تا نگاه می کنی وقت رفتن است
  باز هم همان حکایت همیشگی!
  پیش از آنکه با خبر شوی
  لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.
  اي! دريغ و حسرت هميشگی
  نا گهان چقدر زود دير می شود...

              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه 12 اردیبهشت1388 توسط یه عاشق |

                           اي كه مي پرسي نشان عشق چيست

                        عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

                        عشق يعني مهر بي چون و چرا

                         عشق يعني كوشش بي ادعا

                         عشق يعني مهر بي اما ، اگر

                         عشق يعني رفتن با پاي سر

                         عشق يعني دل تپيد ن بهر دوست

                         عشق يعني جان من قربان اوست

                         عشق يعني خواندن از چشمان او

                        حرفهاي دل بدون گفتگو

                           عشق يعني مستي از چشمان او

                       بي لب و بي جرعه ،بي مي ،بي سبو

                        گاه چشم بدر و ابروي هلال

                         چهره مهتابي او در خيال

                       عشق يعني عاشق بي زحمتي

                       عشق يعني بوسه بي شهوتي

                       عشق يار مهربان زندگي

                         بادبان و نردبان زندگي

                         عشق يعني دشت گلكاري شده

                        در كويري چشمه اي جاري شده

                         يك شقايق در ميان دشت خار

               

                         باور امكان با يك گل بهار

                        در خزاني برگ ريز و زرد و سخت

                        عشق،تاب آخرين برگ درخت

                        عشق يعني روح را آرا ستن

                        بي شمار افتادن و بر خاستن

سه شنبه 27 اسفند1387 توسط یه عاشق |

I LOVE U

ای كاش احساسم گلی می بود..................... میریخت عطرش را به دامانت

 

یا مثل يك پروانه پر می زد...................... رقصان به روی طاق ايوانت

 

 ای كاش احساسم كبوتر بود...................... بر بام قلبت آشيان میكرد

 

از دست تو يك دانه برمیچيد..................... عشقی به قلبت میهمان می کرد

 

ای كاش احساسم درختی بود.................... تو در پناه سايه اش بودی

 

یا مثل شمعی در شبت میسوخت................ تو مست در میخانه اش بودی

 

 ای کاش احساسم صدایی داشت................ از حال و روزش با تو دم میزد

 

مثل هزاران دانه برفی......................... سرما به جان دشت غم می زد

 

ای كاش احساسم هویدا بود................... در بستر قلبم نمی آسود

 

یا در سیاهی دو چشمانم...................... خاموش نمیگشت و نمی آلود

 

ای كاش احساسم قلم میگشت................ تا در نهایت جمله ای میشد

 

یعنی كه " دوستت دارم" می گشت......... تا معنی احساس من میشد

شنبه 24 اسفند1387 توسط یه عاشق |

خواب تلخ

 

وباز هم با اشعار دیگری از سپهری آمده ام

مرغ مهتاب
می خواند.
ابری در اتاقم می گرید.
گل های چشم پشیمانی می شکفد.
در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.
مغرب جان می کند،
می میرد.
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپندارید در خواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد.
اکنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل های پشیمانی را پرپر می کنم.

شنبه 24 اسفند1387 توسط یه عاشق |

لحظه‌ها را قدر دان همدلیها، لذت دیدار را... خوب می‌دانم که یک دو روزی دیگر، فرصتم می‌میرد می‌رسد وقت سفر؛ بعد از آن هم شاید که نگاه من و تو، باز در حسرت دیدار بمانند ولی؛ من به این معتقدم: زندگی یک لحظه است و همین یک لحظه، مملو از خاطره‌هاست... لحظه‌ها را قدر دان... می‌رسد وقت سفر یک دو روزی دیگر

جمعه 23 اسفند1387 توسط یه عاشق |

دوستت دارم

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را فرياد مي زند اما تو...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهايم را می شستی

و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
من بر سکوت نگاه تو خیره می شدم تا و

رازهاي يک عشق زمينی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نميشکستی

اگر می دانستی که چقدردوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که اين غريبه ی تنها
جز عشقت بهانه ای برای زيستن ندارد
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم می کردی
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده ای
و سال ها برايش گريسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

مرا از این عذابها ورنج هایی که به خاطر دوری از تو میکشم نجات می دادی و


ای کاش تمام اينها را تو می دانستی...


جمعه 23 اسفند1387 توسط یه عاشق |

کاش آسمان ميدانست

 

کاش آسمان ميدانست درد من چيست !


کاش ميدانست نياز من چيست!


کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....


کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!


دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،

 عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!


يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....


کاش دريا ميدانست کوير چيست!


راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!


دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!


کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....


مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران


را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....


و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!


جمعه 23 اسفند1387 توسط یه عاشق |

مقصر تو نیستی

 

مقصر تو نیستی

عاشقی یاد گرفتنی نیست

هیچ چیز برایم مهم نیست فقط تو فقط تو برایم مهم هستی

تمام زندگی من تویی تمام وجود من به تو ختم میشود لحظه ای نیست که در یادت نباشم

نوشتن برایم فقط بهانه ای است که با تو باشم و ازتو غافل نشوم وتو را از دست ندهم

اگر چه این واژه های نخ نما ارزش تو را ندارد ومن برای نوشتن از تو

مدام به دنبال یافتن واژه هستم آخر تو برای من مهمی به خدا مهمی مهمتر از هر چیز دیگر

...حتی تو نمیدانی که من عاشق توام

من با یاد تومیسوزم یواشکی واست اشک میریزم اما تو هیچ کدوم از دلتنگی های من نمیدونی...هیچ کدوم نمیدونی...

نمیدونم که چه جوری میتونم اینا رو به تو بگم نمیدونم چه جوری؟

جمعه 23 اسفند1387 توسط یه عاشق |

سهراب سپهری

 

در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد
در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.

من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟

در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من در تاریکی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟

در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بودم.
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من سایهء گمشدهء خطایی نبودم؟

در اتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت.
پس من کجا بودم؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بودم.

سه شنبه 8 بهمن1387 توسط یه عاشق |

شعر

 

به آسمان دل نگريستم
آسماني بي ستاره و خاموش بود
اشك ريختم
فرياد زدم
تا اينكه سوسوي ستاره اي را ديدم
تنها ستاره آسمان دل ، درخشيد
آسمان را در آغوش كشيدم
چشمانم را بستم
تا تك ستاره ي روشن را تصور كنم
زيبا بود
دلنشين و عاشق بود
رنگين كمان قلبش ديوانه كرد دلم را
ساده بود و ساكت
ناز بود و نوراني
صدايش كردم
با لحني عاشقانه جوابم را داد
اما ندانست كه دل ، عاشق و ديوانه اش شد
ستاره درخشيد
دلم لرزيد و ديوانه شد
چشمانش را پرستيدم
قلبش را درون قلبم حبس كردم
توانستم به آرزوي عاشقانه قلبم برسم
آنگاه بود كه از خواب زيبا و خيالي ام بيدار شدم
و فهميدم كه خوابي بيش نبوده
اي كاش هيچگاه از خواب و خيال بيدار نمي شدم
باز چشمانم را بستم و به سرزمين عشق و ستاره ها سفر كردم
اما اين بار ، ديگر ، از خواب بيدار نخواهم شد.


 

سه شنبه 8 بهمن1387 توسط یه عاشق |

عکس

 

 اینم یه سری عکس جدید واسه اونایی که درخواست عکس کردن

 

            

 

                 نظر بدی ها....

age of love

 

  نظر نمیدی؟؟؟؟

 

                             

     

                            

سه شنبه 8 بهمن1387 توسط یه عاشق |

تولدت مبارک

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

امروز تولد وبلاگمه

خوب من هدیه نمی خوام ولی حداقل یه نظر که می تونین بزارین

به خاطر تولد وبلاگم اینم عکسهای جالب:

 

 

 

                     

 

 

 

سه شنبه 8 بهمن1387 توسط یه عاشق |

عکس

دوشنبه 7 بهمن1387 توسط یه عاشق |

و این بار سهراب سپهری

باران

       اضلاع فراغت را مي شست.

من با شن هاي

                مرطوب عزيمت بازي مي کردم

و خواب سفر هاي منقش مي ديدم.

من قاتي آزادي شن ها بودم.

من 

    دلتنگ

            بودم.

 

درباغ

      يک سفرة مانوس

                            پهن

                                 بود.

چيزي وسط سفره، شبيه

                           ادراک منور:

يک خوشة انگور

                      روي همة شايبه را پوشيد.

تعمير سکوت

               گيجم مي کرد.

ديدم که درخت، هست.

وقتي درخت هست

                    پيداست که بايد بود.

بايد بود

        و رد روايت را

                         تا متن سپيد

                                     دنبال                                          

                                            کرد.

اما

   اي ياس ملون!

شنبه 5 بهمن1387 توسط یه عاشق |

نام شعر : پشت درياها
قايقي خواهم ساخت
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاک غريب
که در آن هيچ‌کسي نيست که در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار کند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني که سر از خاک به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يک خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تکرار نکرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."
هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي کبوترهايي است که به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يک چينه چنان مي‌نگرند
که به يک شعله، به يک خواب لطيف.
خاک، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.
پشت درياها شهري است
که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

 


I shall build a boat


 

 


 

I shall build a boat


 

I shall cast it in the water


 

I shall sail away from this strange earth


 

Where no one awaken the heroes in the wood of love


 

 


 

A boat empty of net


 

And longing heart for pearls


 

I shall continue sailing


 

Neither I shall loose my heart for the blues


 

Nor for t he mermaids who emerge from the water


 

To spread their charm from their locks


 

On the shining solitude of fishermen


 

 


 

I shall continue sailing


 

I shall continue singing


 

“One should sail away, sail away.”


 

The man in that town had no myth


 

The woman in that town was not as brimful as a cluster of grapes


 

 


 

No hall mirror repeated joys


 

Not even puddles reflected a torch


 

One should sail away, sail away


 

Night has sung its song


 

Now it is the turn of windows


 

 


 

I shall continue sailing


 

I shall continue singing


 

 


 

Beyond the seas there is a town


 

In which windows open to manifestation


 

There rooftops quarter pigeons that looks at the jets of human intelligence


 

In the hand of each 10-year-old child a branch of knowledge lies


 

The townsfolk took at hedges


 

As if they look at a flame, a tender dream


 

Earth hears the music of your feeling


 

And the fluttering sound of mythological birds are heard in the wind


 

Beyond the seas there is a town


 

Where the sun is as wide as the eyes of early-risers


 

Poets inherit water, wisdom and light


 

 


 

Beyond the seas there is a town!


 

شنبه 5 بهمن1387 توسط یه عاشق |

بای بای

سلااااااااااااااااااااام

شاید چند مدت نباشم

از همه ی دوستانم تشکر می کنم

نمی تونم اسم ببرم جون زیادن فقط این که به همتون می گم مررررررررررررسییییییی

پنجشنبه 4 مهر1387 توسط یه عاشق |

سلام کسی که تو دلم درخشید
      من دیگه دوستت ندارم ببخشید
             بهتره که نپرسی علتش رو
                     چون که خودت ندادی فرصتش رو
                                 بهتره این نامه اخر باشه
                                        فکر کنم این واسه ما بهتر باشه
من واسه اون کسی که دوست ندارم
        نمی تونم شاخه ی گل بیارم
                   بین تو و اون روزا کلی فرقه
                              تو آسمونت پر رعد و برقه
                                    نه مهربونی نه واسم میخندی
                                             هر دری و من میزنم میبندی
کو اون همه شعرای عاشقونه
        کی بود بهم میگفت سلام بهونه
                نه نه صحبت سلام بهونه ای نیست
                        پرنده اینجاست ولی دونه ای نیست
                                خواستی فقط صاحب یه قفس شی
                                           بری و با دیگری هم نفس شی
خواستی بگی میشه تو دام بیفتم
           بعدش بگی دیدی بهت نگفتم
                      از چشم من افتادی نازنینم
                           دوست ندارم دیگه تو رو ببینم
                                     اون کسی که میزد دم از حسادت
                                               اگه بمیرم نمی یاد عیادت
منم میخوام اتمام حجت کنم
      خیال هر دومون رو راحت کنم
                 اگه دلت همین حالا بشکنه
                         بهتر از آوارگی های منه
                                من کسی رو میخوام که عاشق باشه
                                              اول و آخرش شقایق باشه
من کسی رو می خوام که نیست مثل تو
       پشیمونم دوستت ندارم برو
               پشیمونی گر چه نداره سودی
                       خوب شد که فهمیدم بدی به زودی
                                  من کسی رو میخوام که ناز و کم کم
                                             صدام کنه مثل فرشته مریم
مثل همون روزای آشنایی
          نه مثل حالا نه مثل رهایی
                    جواب بدی ندی دیگه تمومه
                             نمیدونم جواب واسه کدومه
                                     نامه هامو از بس جواب ندادی
                                             جواب بدی شاید بشه زیادی
شاخه نباتم که بشه واسطه
       دل نمیدم دیگه به این رابطه
                 اما یادت باشه که این آدما
                        کم نبودن پیشم ولیکن شما
                                نیستید مثل اون روزای طلایی
                                       کی گفته سه تا وقت داره جدایی
جدایی هر غمش هزار تا بخشه
          دل میسوزونه مثل آذرخشه
               من هر چه دوست دارم تموم شه نامه
                              دلم می یاد بازم میده ادامه 
                                  دیگه تموم شد اون همه غم و رنج
                                            وقت قرار و شوق ساعت پنج
برو پیش هر کسی که دوست داری
                   حق نداری اسم منم بیاری
                             بخوای نخوای زود برو به سلامت
                                               خدا کنه بین ما ها قضاوت

سه شنبه 19 شهریور1387 توسط یه عاشق |

یادت هست

یادت هست می گفتی :اگر ترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم !

به یادت هست می گفتی : نرو هرگز که من بی تو فراموشم !

به یادت هست می گفتی : که هر لحظه شب ها صدایت هست در گوشم!

کنون آن روزها رفته  ... ... ... ... تو هم رفتی

اینک من شدم تنها  ... ... ... ... اسیر دردها

غم ها تمام روزها  ... ... شب ها ... ... ماه ها ... ...

شکسته در گلو بغضم به یادت اشک میریزم به یادت ای وجود و هستی من

به یادت می میرم

به یادت ای امید من

اکنون

دور از آشیان میمیرم

سه شنبه 19 شهریور1387 توسط یه عاشق |

عکس

 

 

کارت پستال درخواستي  www.orchid.blogfa.com

 

تنهايم مگذار

 

سه شنبه 19 شهریور1387 توسط یه عاشق |

به شوق غرق شدن در كران چشمانت

 

به جان خريده خطر ، رهنورد گردابم

 

اگر كه سيب ، هماي سعادت حوّاست

 

براي چيده شدن از دلت ، چه بي تابم

 

قدم قدم به سراي دلم ،  قدم بگذار

 

شميم عطر نفس هاي سرد مهتابم

 

براي ديدن لبخند تو ، همه ايام

 

درون پرده ي غم نيز هم ،  شادابم

 

غزلترين غزلم را براي تو گفتم

 

شريك ثانيه هاي لحظه ي نابم

 

قسم نمي خورم كه پس از تو نفس بكشم

 

كه بعد تو ،  بدنم سرد ،  قعر مردابم

سه شنبه 19 شهریور1387 توسط یه عاشق |

I LOVE U

hhthrthگفتي دوستت دارمgrfgrfe

 

قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با

 

  اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند.

  با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کردم،

 

  مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو

 

  تکيه کردم و آرام شدم.

  نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و

 

  بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم.

 

  احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و

 

  بدي ها حفظ مي کند.

  روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به

 

  من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.

  منو نسپار به فصل رفته ي عشق

  نذار کم شم من از آينده ي تو

  به من فرصت بده گم شم دوباره            توی آغوش بخشاینده تو

سه شنبه 19 شهریور1387 توسط یه عاشق |

پاییز

 

پاییز می رسد و دلتنگیها شروع می شود

پاییز فصل عاشقی بر شما مبارک

سه شنبه 19 شهریور1387 توسط یه عاشق |

بي تو

 

یک روز و یک شب دیگر هم بی تو گذشت ...

و من اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام به گذشته های با تو بودن و فرداهای  بی تو ماندن می نگرم!

آری... این صدای قدم های توست که کم رنگ  و کم رنگ تر می شود...ردپایی اما باقیست!

شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن...درنگ نمی کنم!

کبوتر دلم را به سویت روانه می کنم!می روی ....می آید! می روی و باز هم می آید!

بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها!

این بار تو رفتی اما تقلای کبوتر خیس بالم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند!

دگر صدایی نیست!!

کبوتر هم گویی اسیر باد و طوفان شد!

حال نه تو ماندی نه کبوتر دلم غمینم!

حتی دگر ردپایی نیست برای تقلایی دوباره!

باران تندتر و تندتر می بارد ....

و من باز اینجا از پشت قاب پنجره تنهاییم جز شیشه ای گریان نمی بینم!

سه شنبه 19 شهریور1387 توسط یه عاشق |



به نام خداوندی که پاک ترین حس را در قلب محبوس کرد تا نا محرمان بدان دست درازی نکنند
به نام خداوندی که خود اولین عاشق بود تا بندگان رسم عشق از او بیاموزند
به نام خداوندی که دل سیاه شب را مأمن دل عاشق قرار داد و اشك را تنها پاك كننده سیاهی
اينجا از عشق مي نويسم نه شهوت و هوس . از معشوقي مي نويسم كه در همين نزديكي است و يا شايد نباشد و عشقي كه در كالبد كلمات قلب سفيد كاغذ را شِكاند تا همچون شيشه بگريد

عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی

kolbeye_eshg_o@yahoo.com

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
ای شمع ها بسوزید
سايه روشن
الهه باران
مداد رنكي
هر جي كه براي موبايل ميخواين
ستاره ى هاليوود
كوير سرد
قصه عشق
نقطه عشق
دادگاه عشق
كيمياى عشق
عشق است
طراح قالب
يه دختر لوس
طلسم عشق
دل خسته
بوسه ي باران
عاشقان بيان
خداي احساس
البوم تنهايى من
السلام عليك ابا صالح المهدى
اهوى غريب
دلهاى شيشه اى
خلوتگه عشاق
ناز عشق(شيرين)
سيندرلا
خانه ى عشق
قصر احساس
سمپاديهاى اروميه
خاطرات سمپاد
5 دختر سمپادى
سيستم ارسال عكس
خانه ى موبايل
سالار
يادداشتهاى صبا
روزهاى عاشقى
عشق به رنگ دريا
علمى
موسیقی.ادبی
تنهاترین
گلپونه ها
ღ کلبه عشاق ღ
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme